داستان نور از مثنوی معنوی (روان خوانی -فارسی )
|
دید در ایام آن شیخ فقیر |
مصحفی در خانهی پیری ضریر | |
|
پیش او مهمان شد او وقت تموز |
هر دو زاهد جمع گشته چند روز | |
|
گفت اینجا ای عجب مصحف چراست |
چونک نابیناست این درویش راست | |
|
اندرین اندیشه تشویشش فزود |
که جز او را نیست اینجا باش و بود | |
|
اوست تنها مصحفی آویخته |
من نیم گستاخ یا آمیخته | |
|
تا بپرسم نه خمش صبری کنم |
تا به صبری بر مرادی بر زنم | |
|
صبر کرد و بود چندی در حرج |
کشف شد کالصبر مفتاح الفرج | |
|
مرد مهمان صبرکرد و ناگهان |
کشف گشتش حال مشکل در زمان | |
|
نیمشب آواز قرآن را شنید |
جست از خواب آن عجایب را بدید | |
|
که ز مصحف کور میخواندی درست |
گشت بیصبر و ازو آن حال جست | |
|
گفت آیا ای عجب با چشم کور |
چون همیخوانی همیبینی سطور | |
|
آنچ میخوانی بر آن افتادهای |
دست را بر حرف آن بنهادهای | |
|
اصبعت در سیر پیدا میکند |
که نظر بر حرف داری مستند | |
|
گفت ای گشته ز جهل تن جدا |
این عجب میداری از صنع خدا | |
|
من ز حق در خواستم کای مستعان |
بر قرائت من حریصم همچو جان | |
|
نیستم حافظ مرا نوری بده |
در دو دیده وقت خواندن بیگره | |
|
باز ده دو دیدهام را آن زمان |
که بگیرم مصحف و خوانم عیان | |
|
آمد از حضرت ندا کای مرد کار |
ای بهر رنجی به ما اومیدوار | |
|
حسن ظنست و امیدی خوش ترا |
که ترا گوید بهر دم برتر آ | |
|
هر زمان که قصد خواندن باشدت |
یا ز مصحفها قرائت بایدت | |
|
من در آن دم وا دهم چشم ترا |
تا فرو خوانی معظم جوهرا | |
|
همچنان کرد و هر آنگاهی که من |
وا گشایم مصحف اندر خواندن | |
|
آن خبیری که نشد غافل ز کار |
آن گرامی پادشاه و کردگار | |
|
باز بخشد بینشم آن شاه فرد |
در زمان همچون چراغ شبنورد | |
|
زین سبب نبود ولی را اعتراض |
هرچه بستاند فرستد اعتیاض | |
|
گر بسوزد باغت انگورت دهد |
در میان ماتمی سورت دهد | |
|
آن شل بیدست را دستی دهد |
کان غمها را دل مستی دهد | |
|
لا نسلم و اعتراض از ما برفت |
چون عوض میآید از مفقود زفت | |
|
چونک بی آتش مرا گرمی رسد |
راضیم گر آتشش ما را کشد | |
|
بی چراغی چون دهد او روشنی |
گر چراغت شد چه افغان میکنی |
Fifth grade teacher