زندگینامه ابویزید بسطامی وحکایت های دیگر از زندگی ایشان
ابویزید طیقور بین عیسی البسطامی از بزرگترین عارفان و بزرگان اهل تصوف است که بیش از دیگران دارای شهرت و اهمیت بوده و رفتار و گفتارش در همه ی مردان راه حق تاثیر کرده است، به این جهت داستانها و سخنان او بیش از هر عارفی در کتب صوفیه و عرفا آمده است و مخصوصا در آثار منظوم عرفانی مانند آثار عطار و مثنوی مولوی بیشتر جلوه گر است. فریدالدین عطار در تذکره الاولیا 55 صفحه به ذکر شرح حال و اقوال بایزید اختصاص داده و این مقدار تفصیل درباره ی صوفی و عارفی دیگر در آن کتاب به نظر نمی رسد.
وي ملقب به سلطان العارفين به ظاهر در نيمه اول قرن دوم هجري يعني در سال آخر دوره حکومت نکبت بار امويان در شهر بسطام از ايالت کومش (قومس) در محله موبدان(زرتشتيان) در خانداني زاهد و متقي و مسلمان چشم به جهان صورت گشود. تولد او را در سال 131 هجري ثبت کرده اند
بايزيد در اوايل عمر خود به اقصي نقاط ايران، عراق، عربستان و شام سفر کرد و در هرجايي باد ديده تيزبين خود چيزي آموخت. برخي نوشته اند که وي شاگرد امام جعفر صادق (ع) امام ششم شيعيان بوده است؛ به روايت سهلکي دوسال براي امام سقائي کرد و در دستگاه امام او را طيفورالسقاء مي خواندند. تا آنکه امام جعفر صادق وي را رخصت داد که به خانه خويش باز گردد و خلق را به خداي دعوت کند. اين روايت را غالب مآخذ صوفيه ذکر کرده اند. از جمله اينکه: وي مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است. گويند بعد از هفت سال روزي حضرت به بايزيد فرمودند کتابي را از طاقچه اطاق بياور، بايزيد گفت طاقچه کجاست؟ حضرت فرمود در اين مدت شما در اين خانه طاقچه اي نديده اي؟ جواب داد من براي ديدن خانه و طاقچه نيامده ام، بلکه جهت ديدن طاق ابروي آن قبله اولياء آمده ام. حضرت فرمود: بايزيد کار تحصيل تو تمام است بايد به ولايت خود رفته و خلق را راهنمايي نموده و آنان را براه حق دعوت نمايي. وفاتش در سال 234 هجري در 103 سالگي در بسطام اتفاق افتاده است.
حكايت هاي ديگر از زندگي ايشان
-نقل است که او را نشان دادند که فلان جای پير بزرگ است . از دور جايی ، به ديدن او شد . چون نزديک او رسيد آن پير را ديد که او آب دهن سوی قبله انداخت . در حال شيخ بازگشت . گفت :اگر او را در طريقت قدری بود خلاف شريعت بر او نرفتی . نقل است که از خانه او تا مسجد چهل گام بود . هرگز در راه خيو نينداختی -حرمت مسجد را .
-نقل است که چون از مکه می آمد به همدان رسيد . تخم معصفر خريده بود . اندکی از او بسر آمد ، برخرقه بست . چون به بسطام رسيد يادش آمد . خرقه بگشاد ، مورچه ای از آنجا بدر آمد . گفت :ايشان ار از جايگاه خويش آواره کردم . برخاست و ايشان را به همدان برد . آنجا که خانه ايشان بود بنهاد ، تا کسی که در التعظيم لامرالله به غايت نبود ، الشفقة علی خلق الله تا بدين حد نبود .
-نقل است که شیخ در پس امامی(جماعتي ) نماز می کرد . پس امام(جماعت ) گفت : یا شیخ ! تو کسبی نمی کنی و چیزی از کسی نمی خواهی . از کجا می خوری؟شیخ گفت : صبر کن تا نماز قضا کنم . گفت : چرا ؟ گفت : نماز از پس کسی که روز دهنده را نداند روا نبود که گزارند .
-نقل است که گفت مردي در راه حج پيشم آمد، گفت، کجا ميروي. گفتم به حج. گفت: چه داري؛ گفتم دويست درم، گفت بيا بمن ده که صاحب عيالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اينست. گفت چنان کردم و بازگشتم.
Fifth grade teacher